دل نوشته های دلم

مرا نخوان، مرا بنوش، باید بنوشی مرا ؛ تا بدانی چه می گویم

دلبر شیرازیم در حافظیه می‌دوید

می‌دوید این سو و آن سو و مرا هم می‌کشید

 

از نفس افتاده بودم، با نفس‌هایش ولی

داشت جان تازه‌ای در قلب خشکم می‌دمید

 

شعرها می‌خواند از بر، شورها می‌شد به پا

شورها می‌ریخت در من، شعرها می‌آفرید

 

بوی نارنج و خم آرنج و زلف پر شکنج

حضرت حافظ هم اینجای غزل، لب می‌گزید

 

از سمن بویان غزل گفتی، دل ما آب شد

یا لسان الغیب! دیدی نوبت ما هم رسید

 

حوری باغ ارم شد، لیلی باغ عفیف

دید مجنونم، مرا با گوشه چشمی برگزید

 

پایبوس حضرت شاه چراغم برد و بعد

شد کنار دستغیب از دیدگانم ناپدید

 

آن چنان بر پا شد آشوبی که گویی در دلم

یک نفس، لطفِعلی خان داشت قلیان می‌کشید

 

آمدم بیرون و دیدم شوخِ شیرین کارِ من

شادمان در صحن، دنبال کبوتر می‌دوید

 

سعدیه، خواندم گلستان و نظر کردم به گل

سکه‌ها انداختم در آب حوضش، با امید

 

ناگهان با خنده‌ای قلب مرا از جای کند

با همان سرعت که حوا سیب را از شاخه چید

 

خواستم چیزی بپرسم... تا لبش را غنچه کرد

گفتمش فالوده‌ی شیراز، بانو! می‌خورید؟

 

بعله را آنقدر شیرین گفت تا در آن سکوت

تاپ، تاپِ قلب من را، روح سعدی هم شنید

 

حلقه‌ای دیدیم در غوغای بازار وکیل

برق زد چشمان او و برق از چشمم پرید

 

مثل یوسف رفتم از بازار تا زندان ارگ

داشت عشقش سینه و پیراهنم را می‌درید

 

دست در دست هم، از دروازه قرآن رد شدیم

من به سر، سودای او و او به سر، تور سفید

 

راستی مهریه‌ یادم رفت؛ شد یک شاخه گل

چارده تا سکه و یک جلد قرآن مجید

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 8:29 توسط م.ت| |

آن زمان که شانه هایت سنگینیِ درد دارد

آن زمان که نفست پر از بغضهای نشکفته است

آن زمان که بر احساست درد عمیقی تیر میکشد

چه خوب است بودن یک تن؛

یک دوس...

یک دوست که بازوان خود را قرض دهد

برای به دوش کشیدن تمام دلتنگیها

یک دوست که آشتی دهدتو و لبخندهایت را

چقدر ارزش دارد بودن یک دوست

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 9:11 توسط م.ت| |

خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنـــــهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی ، تر شده چشمام

 

خداحافظ کمی غمگیـــن بــه یاد اون همه تردید

بـــــه یاد آسمونی کـــــه منـــو از چشم تو می دید

 

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سـاده است

نه اینکه میشـــه باور کـــرد دوباره آخـــر جاده است

 

خداحافظ واســـه اینکـــه نبندی دل بـــه رویــاها

بدونــی بی تـــو و بـــا تـــــو همینه رســم این دنیـا

 

خداحافظ ... همین حالا !

خداحافظ ...

همین حالا !

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:39 توسط م.ت| |

زير خاكستر ذهنم باقيست

آتشي سركش و سوزنده هنوز

يادگاريست ز عشقي سوزان

كه بود گرم و سوزنده هنوز

عشقي آنگونه كه بنيان مرا

سوخت از ريشه و خاكستر كرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا...؟؟

مانده ام زنده هنوز...

گاهگاهی که دلم می گیرد، پیش خود می گویم

آنکه جانم را سوخت، یاد می آرد از این بنده هنوز

سخت جانی را بین که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گر چه از فرط غرور، اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا، دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق، قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما، همچنان روز نخست، تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق، دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی ست، آتش سرکش و سوزنده هنوز

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:20 توسط م.ت| |

باهمین دست، به دستان تو عادت کردم

این گناه است ولی، جـــان تو عادت کردم

جا برای من گنجشـــــــک زیاد است، ولی

به درختان خیابـــــــــان تو عــــادت کردم

دستم اندازه یک لمس بهاری گـرم است

بس که بی پرده به دستان تو عادت کردم

مانده ام آخر این شـــــــعر چه باشد انگار
 
به ندانستن پایان تـــــــــــــــو عادت کردم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:15 توسط م.ت| |

می گویند باران که میزند

بوی " خاک "بلند می شود....

اما اینجا باران که میزند

بوی " خاطره ها" بلند می شود...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:47 توسط م.ت| |

اگه یه روز یکی با همه ی قلبش دوست داشت

حواست باشه

تو خاص نیستی

اونه که آدم کمیابیه و در حال انقراض

مواظبش باش . . .
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 2:43 توسط م.ت| |

تو ریختــــی عسل ناب را بـــه کندوها

به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها

                              شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد

                              و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها

تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی

و صبح سر زد از لابلای شب بوها

                               و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند

                               و پیش هـــم کــــــه نشستند آلبالوها_

تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید

صدای خنده ی خلخــالها، النگــــــــوها

                            و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد

                            رهـــــا شدند در آرامش تنت قــــــــوها

شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز

چقدر خاطـــره دارند از تو جاشــــوها

                          تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است

                          مکیده اند مـرا قطــــره قطـــــــره زالـــــوهــا

«فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست

«جدال روز و شب فــــرش هـــــا و جارو ها»

                         شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای

                        پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 2:5 توسط م.ت| |

 برای تمام نارنجیت و برای تمام باران هایی که گل می کنند خاک های بی سرپناه را

برای بارانی که به دنبالت از راه می رسد

برای تمام گودال هایی که تصویر خیس و بی رنگ را آینه می شوند

برای تمام درختانی که برای آخرین بار بوسه می زنند بر تن خشک برگها...

و نقطه پایان می گذارند بر سبزی دیروزشان

دلم برایت تنگ شده پاییز من

پادشاه فصلها

سرخ و زرد و نارنجی من

فصل مهربانی...

بیا تا باز دل ببازم به مهر و آبان و آذرت

بیا که این زاده ی بهار دلش کمی باران می خواهد

بیا که خورشید بر شبت می تابد

و ماه در حسرت تو شمایلت را به دوش می کشد

بیا و باز خلوت دلم را در چشم بر هم زدنی بر باد بده تا تو بیایی اینجا

ستاره ها را نخ می کنم و همه ی شهاب ها را به سویت روانه می کنم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 14:11 توسط م.ت| |

چه زود سهم روزهاى خوب، “یادش بخیر” میشود…!
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 2:3 توسط م.ت| |

نگران نباشــــــــــ...
حال من خوب استـــــ...
دیگر انقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شومـــــــ...
آموخته ام
که این فاصله کوتاه بیین لبخند و اشک نامشــــــ
"زندگی ستــــــــ"
آموخته ام...
که دیگر دلم برای "نبودنــــــــت" تنگ نشود...
راستی...
دروغ گفتن را نیز خوب یاد گرفته ام...
حال من خوب است ...
خوبه خوبــــــــ ...

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:4 توسط م.ت| |

تو میروی و غمت عاشقانه میمیاند

کنارم این دل  پر از  بهانه میماند

خدای من که چه درد آورست قصۀ کوچ

پرنده میرود و آشیانه میما ند...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 5:55 توسط م.ت| |

وقتی چشمانـــ ــــم را روی هم می‌گذارمــــــــــــ ...

خواب مــ ـــرا نمـــ ــی برد...

تـــ ــو را مـــ ـــی آورد !

از مـــ ـــیان فرسنـــ ــــگ‌ها

فــــ ـــــاصلــــ ه …

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 3:59 توسط م.ت| |

خوش به حال باد

گونه هایت را لمس میکند

و هیچکس نمیپرسد که با تو چه نسبتی دارد!

کاش مرا باد می آفریدند 

و تو را برگ درخت....

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 3:6 توسط م.ت| |

ماهی مون هی می خواست یه چیزی بهم بگه.

 تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه.

 دست کردم تو آکواریوم درش آوردم.

شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن.

 دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو .

 اینقده بالا پایین پرید خسته شد و خوابیـــد.

 دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.

الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده

 دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب.

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 17:21 توسط م.ت| |

تنها راه زنی که دار و ندارِ

 آدمی را به تاراج می برد

 اندیشه های منفی

خود اوست.

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 16:50 توسط م.ت| |

با تو بودن ، هميشه پرمعناست

بي تو روحم گرفته و تنهاست

با تو يک کاسه آب ، يک درياست

بي تو ، دردم به وسعت صحراست

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:39 توسط م.ت| |

قلب ، مهمانخانه نيست که آدم‌ ها بيايند

دو سه ساعت يا دو سه روز توي آن بمانند و بعد بروند

قلب ، لانه‌ ي گنجشک نيست که در بهار ساخته بشود

و در پاييز باد آن را با خودش ببرد

قلب ، راستش نمي دانم چيست ؟

اما اين را مي دانم که فقط جاي آدمهاي خيلي خيلي خوب است...

جای تو...

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:38 توسط م.ت| |

ايمان من به تو

ايمان من به خاک است

ايمان من به رجعت هر شوکتي ست

که در تخريب بناي پوسيده ي اقتدار ديگران

نهفته است

تو

چون دستهاي من

چون انديشه هاي سوگوار اين روزهاي تلخ

و چون تمام يادها

از من جدا نخواهي شد

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:37 توسط م.ت| |

خدایا شکرت   بخاطر شب...

نعمتی که با سخاوت تمام آرامش رو بهم هدیه می کنه...

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:30 توسط م.ت| |

امشب شب مهتاب نیست

ما اما

هم نوا می خوانیم

امشب شب مهتابه ...

بگذار زمان را گم کنند

حال ما را ندانند

بگذار باور کنیم

یک شب مهتاب

ماه میاد تو خواب ...

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:20 توسط م.ت| |

به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می‌دارد

یک مرد هر چه را که می‌تواند به قربان‌گاهِ عشق می‌آورد

آنچه فدا کردنی‌ست فدا می‌کند، آن چه شکستنی‌ست می‌شکند

و آنچه را تحمل‌سوز است تحمل می‌کند

اما هرگز به منزل‌گاهِ دوست داشتن به گدایی نمی‌رود.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 17:31 توسط م.ت| |

این روزها زیادی ساکت شده ام...

نمیدانم چرا حرفهایم....

به جای گلو از چشمانم بیرون می آیند...؟!!!

نمیدانم چرا این حرف ها چکه نمیکنند برصفحه ی کاغذی دلم....؟

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:19 توسط م.ت| |

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است...

مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان...

هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است .

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 2:36 توسط م.ت| |

بخشی از نامه نادر ابراهیمی به همسرش

تقدیم به همه زوجها

همسفر!

در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقاََ
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است
 
عزیز من!
دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.
 
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث كنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا كلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:56 توسط م.ت| |

گر چه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست

ای اجل! مهمان نوازی کن کـــه دیگر تاب نیست

                                         بین ماهـی های اقیـانـوس و ماهـی هــای تُنگ

                                         هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جزآب نیست

زورق ِ  آواره ! در  زیبـــایـــی ِ دریــــــا نمـــان

این هم آغوشی جدا از غفلت گرداب نیست

                                         ما رعیت ها کجـــا محصول باغستان کجــــا؟

                                         روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست

ای پلنـگ  از  کــــوه  بالا  رفتنت  بیهوده  است

از کمین بیرون مزن، امشب شب مهتاب نیست

                                          در نمازت شعر می خوانی و می رقصی،دریغ!

                                          جای این دیوانگــی ها گوشه محـــراب نیست

گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟

گوهری مانند مرگ اینقدر هم نایاب نیست!...

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:38 توسط م.ت| |

مثل باران های بی اجازه

وقت و بی وقت

در هوایم پراکنده ای

و من بی هوا

ناگهان خیسم از تو !
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:29 توسط م.ت| |

چه زیباست به خاطر تو زیستن

و برای تو ماندن

و به پای تو مردن

و به عشق تو سوختن

و چه تلخ و غم انگیز است

دور از تو بودن

برای تو گریستن

و به عشق زیبای تو نرسیدن

ای کاش می دانستی بدون تو

مرگ گواراترین زندگیست...

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:1 توسط م.ت| |

صدایم که می کنی

چونان شکوفه بهاری می شوم

در بستر پائیزی روزگار ...

صدایم که می کنی

بوی عشق می گیرم و ندای آرامش ...

صدایم که می کنی

کوههای نگاهم

بی تابی ام را آواز می کنند...

صدایم که می کنی

شاعری می شوم از جنس ترانه

صدای قلبم به سرعت تپش خورشید می رسد

و  عشق توست 

که در سینای سینه ام غوغا می کند...

صدایم که می کنی

پر از تبسم ترانه می شوم

و کهکشان دلم را از عطر حضورت پر می کنم ...

صدایم که می کنی

از تاک های چشمانم ژاله می چکد

و ابر آسمان

شرمسار گریه ام می ماند ...

صدایم که می کنی

شیشه های دلم از صدایت می لرزند...

صدایم که می کنی

آینه ها در حضور دلم

به روشنی مهتاب می رسند

و کفتران مهتاب

بر برج های خیس مژگانم می نشینند ...

صدایم که می کنی

تبلور عشق نازنیم را

در تمام قلب و روحم حس می کنم ...

صدایم که می کنی

عشق مانند پرستویی

بر آسمان قلبم کوچ می کند

و آشیانش را بر کرانهء قلبم می سازد

تا برایم یادآور بهار پائیزی ام باشد ...

صدایم که می کنی

ستاره ی چشمانم برق می زند ...

اگر صدایم نکنی

پنجره ی آرزوی خیالم

شیشه های دو جداره ی اشک و لبخندم

خسته می شوند

بسته می شوند

و شکسته می شوند ...

صدایم نکردی

خواستی مژگان چشمانم

در چشمه ی جوشان غم 

غرق شوند ...

صدایم نکردی

خواستی باغ آرزو هایم

رنگ پائیز را به خود بگیرند

و خواستی در گرم ترین روز آرزوهایم

زمستانی سرد

بر تنه ی برفی درخت خاطراتم

یادگاری های تو را

ورق بزند...

قاصدک خیالم خبر از آمدنت می داد

به انتظار نشستم

اما انگار یادم رفته بود که

شاید هیچ گاه صدایم نکنی...

باز هم به انتظار می نشینم

شاید باز هم روزی بیایی... 

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:43 توسط م.ت| |

 تنها بوی پائیز کافیست

تا دلم به هوای بودنت

نفس بکشد

اینجا در انتهای خیالم

برگریزان تمام خاطرات

غوغا می کند

دلم

بوی اولین باران پائیز

را میخواهد

من باشم

تو باشی

کوچه...

و خط قرمز من...

نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:8 توسط م.ت| |