دل نوشته های دلم

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

میروم

بغض خواهی‌ کرد

اشک‌ها خواهی‌ ریخت

غصه‌ها خواهی‌ خورد

نفرینم خواهی‌ کرد

دوست ترم خواهی‌ داشت

 


یک شب فراموشم میکنی

فردایش به یادت خواهم آمد

عاشق تر خواهی‌ شد

امید خواهی‌ داشت

چشم به راه خواهی‌ بود



و یک روز

یک روزِ خیلی‌ بد

رفتنم را ، برایِ همیشه ، باور خواهی‌ کرد

ناامید خواهی شد

و من برایت چیزی خواهم شد

مثلِ یک خاطر ه ی دور

تلخ و شیرین ولی‌ دور ... خیلی‌ دور



و من در تمام این مدت

غصه‌ها خواهم خورد

اشک‌ها خواهم ریخت

خودم را نفرین خواهم کرد

تمام لحظه‌ها به یادت خواهم بود

و امید خواهم داشت به پایداریِ عشق

و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست



نخواهی فهمید

درکم نخواهی کرد

صحبت از عاشق بودن نیست ...

صحبت از عاشق ماندن است...

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 2:15 توسط مهدی ت...|

آنقدر زمین خورده ام که بدانم...
 
برای برخاست

نه دستی از برون

که همتی از درون لازم است ...

حالا اما نمی خواهم برخیزم

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا برمی خیزم
 
وقتی که فهمیده باشم

چرا زمین خورده ام .
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 1:35 توسط مهدی ت...|

وقتی می‌شود فاصله گرفت بیهوده نمی‌جنگم! 

چرا باید بیهوده جنگید برای چیزهایی که مطمتنی نمی‌توانی تغییرشان بدهی؟ 

برای آدم‌هایی که سخت به باورهای خودشان چسبیده‌اند 

و زمانی که از خودت، از تفکرت می‌گویی با پوزخندی نگاهت می‌کنند... 

وقتی می شود دقایق عمرت را با ادم‌های خوب بگذرانی چرا باید 

لحظه‌هایت را صرف ادم‌هایی کنی که یا دل‌های کوچک‌شان مدام درگیر 

حسادت‌ها و کینه‌ورزی‌های بچه‌گانه‌اند... 

یا مدام برای نبودنت... برای خط زدن‌ات تلاش می‌کنند؟ 

چرا وقتی می‌شود به این آدم‌ها خندید و از کنارشان گذشت بایستم و ثانیه‌های عمرم را 

صرف جنگیدن با بی‌ارزش‌ترین فکرها کنم؟! 

نه... 

همیشه جنگیدن خوب نیست! 

من همیشه جنگیده‌ام تا شاید بتوانم چیزی را عوض کنم... 

همیشه جنگیده‌ام برای چیزهایی که پیش وجدان خودم سربلند باشم! 

اما این روزها خوب فهمیده‌ام که با آدم‌های کوته‌نظر... 

آدم‌های حسود... نباید جنگید! 

این روزها فهمیده‌ام برای اثبات دوست داشتن نباید جنگید! 

برای به‌دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید! 

برای اصلاح دل کسی که کینه‌ورزی می‌کند نباید جنگید! 

برای اثبات خوب بودن حتی نباید جنگید! 

بعضی چیزها وقتی با جنگیدن به دست می‌آیند بی‌ارزش می‌شوند! 

این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم برای هر کسی که رنجم می دهد! 

برای هر کسی که با حسادت های بچه گانه اش آرامشم را به هم می ریزد! 

از آدم هایی که زیاد دروغ می گویند فاصله می گیرم ! 

از ادم هایی که زیاد ظلم می کنند فاصله می گیرم! 

از آدم هایی که حرمت دل دیگران را نگه نمی دارند فاصله می گیرم.. 

با حقارت بعضی دل ها نباید جنگید باید نادیدشان گرفت و گذشت... 

این را مدام با خودم تکرار می‌کنم و ...

می‌گذرم از کنار آدم‌هایی که دست دادن‌های گرم‌شان 

هرگز حسادت چشم‌های‌شان را از یادم نمی‌برد 

می‌بخشمشان ... 

نه به خاطر این که مستحق بخششند ... 

نه... 

تنها به این خاطر که: 

"من مستحق آرامشم !"

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن 1393ساعت 2:5 توسط مهدی ت...|

قوی کسی است که نه منتظر می ماند کس خوشبختش کند 

و نه اجازه می دهد کسی بدبختش کند..!!! 

هر گاه زندگی را جهنم دیدی سعی کن پخته از آن بیرون آیی... 

سوختن را همه بلدند...! 

زندگی هیچ نمی گوید 

نشانت می دهد...! 

با زندگی قهر نکن... 

دنیا منت هیچ کس را نمی کشد.... 

یکی رفت و یکی موند 

یکی از غصه هاش خوند و یکی برد و یکی باخت 

یکی با قسمتش ساخت و یکی رنجید 

یکی بخشید 

یکی از آبروش ترسید 

یکی بد شد 

یکی رد شد 

یکی پابند مقصد شد. 

تو اما باش، خدا اینجاست...!! 

با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم، فقط زیباییهای زندگی ارزش دیدن دارد 

و با خود تکرار می کنم 

که یادم باشد 

هر آن ممکن است شبی فرا رسد و 

آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد... 

پس هر گز به امید فردا  

محبتهایم را ذخیره نکنم 

و این عهد به من جسارت می دهد که به عزیزترین هایم ساده بگویم: 

"خوشحالم که هستید..."

نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن 1393ساعت 2:53 توسط مهدی ت...|

 

 گاهی ..

تمام شدن یک روز

بیش از یک روز طول می کشد!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 17:47 توسط مهدی ت...|

تا حالا خودت رو به خواب زدی؟

براي اينكه بتونی حرفای ديگرانی رو كه فكر می كنن خوابي بشنوی و لابد احساس زرنگی كنی از اينكه

چيزي مي دونی كه ديگران فكر مي كنن نمي دوني. يا نه، برعكس.

حالت برعكسش رو تجربه كردی؟

يعني از اينكه ديگران فكر كنن خوابی احساس انزجار كنی ولی باز هم بودن در اين حالت رو به بيداری

ترجيح بدی. براي اينكه راه ديگه ای جز اين نداری.

اگر خودت رو به خواب نزنی مجبوری چيزهايی رو ببينی و بشنوی كه تاب دووم آوردن مقابل اون ها رو

نداری .اين بيداری دست تو نيست؛ خوابت نمي بره. به بيداريت هم اگر اقرار كنی نمي تونی ساكت

بشينی و هيچی نگي. اما صدات تو تاريكی سنگينی گم مي شه و جز خستگی چيزی برات نداره.

دوست داري برای حفظ حرمت ها هم كه شده بگی در خواب عميقی هستی. اما خواب نيستی.

هيچ وقت خواب نبودی ...

صدای فريادم را در سكوتم می شنوی.

دارم تحليل می روم. خسته ام.

بايد از اين خواب به خواب ديگری بروم.

خوابی كه بعد از آن بيداری روشنی باشد.

چشم باز كنم  نه تو باشی ، نه صدايت...

و نه دلهره كابوسی كه شيرينی تمام لحظه هايم را به كامم تلخ كرده است.

صداي خوبی می گويد: " می شود"

می روم كه بخوابم

شب بخير

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 4:17 توسط مهدی ت...|

امشب یه کم دیر رسیدم خونه، خیابونا خیلی شلوغ بود

همه مشغول خرید بودن، بعضی ها هم فقط تماشا می کردن

خسته شدم، روی یه نیمکت پیاده رو نشستم و خیره به عابرانی نگاه کردم که از اونجا می گذشتن

نمیدونم چرا ناخودآگاه به فکر این جمله از "توماس کارلایل" افتادم که میگه:

"هرگاه بتوانیم از نیروی تخیل به همان اندازه بهره ببریم كه از نیروی بصری استفاده می كنیم، هر كاری انجام پذیر است"

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 3:5 توسط مهدی ت...|

زمستان است و بی سرپنجه ات 

چون ساز 

دلتنگم...

نوشته شده در شنبه سیزدهم دی 1393ساعت 15:45 توسط مهدی ت...|

بشکن دلم را که رایحه ی درد بشنوی

کَس از برون شیشه نبوید گلاب را

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 11:22 توسط مهدی ت...|

 امروز نم نم بارون منو باخودش برد به سالها پیش... 

یاد کسایی افتادم که یه روزی فکر میکردم تا همیشه میمونن 

کسایی که خیلی زود باهاشون صمیمی میشیم 

زود مهرشون گوشه ی دلمون لونه میسازه 

اما ...  

 

هی روزگار...  

بقول "شاملو":

نگذار دیگران نام تو را بدانند

همین زلال چشمانت

برای پچ پچ هزار ساله آنان کافیست...

نوشته شده در چهارشنبه سوم دی 1393ساعت 12:30 توسط مهدی ت...|

میبینمت کفشهایت را واکس زده و برق انداخته ای...

حالا جفت که می شوند...

دلم شور میزند...

نوشته شده در سه شنبه دوم دی 1393ساعت 8:38 توسط مهدی ت...|

بعضی روزا دلم بد جوری بهانه گیر میشه...

مثل همین الان که بهانه ی تو رو گرفته...

مثل همین الان که هیچ چیز جز تو آرومش نمی کنه...

خود خود خود تو...

گاهی وقتا برای دلم، میشم یه مادر مهربون، کنارش می شینم، دست نوازش به سرش می کشم و

 بهش می گم: «غصه نخور، مي گذره …»

یه وقتایی هم که از دستش ناراحتم، براش پدر مي شم، عصبانی می شم، اخمامو تو هم می کنم و

می گم: «بس کن ديگه بزرگ شدي ….»

گاهي هم واسش می شم یه دوست مهربون، دستش رو مي گيرم و مي برمش به باغ روياها...

دلم، از دست من خیلی خسته شده...

نوشته شده در دوشنبه یکم دی 1393ساعت 23:32 توسط مهدی ت...|

روبروم نشسته بود و مدام این جمله رو تکرار می کرد که :

اگه اینطوری رفتار کنم، پس فرق من با بقیه چیه؟

اگر اونطوری رفتار کنم ...!!!

خیلی سعی کرد بهم بفهمونه با بقیه فرق داره

فقط نیگاش کردم

وقت رفتن خودش فهمید...

هیچ فرقی با بقیه نداره.

نوشته شده در دوشنبه یکم دی 1393ساعت 22:49 توسط مهدی ت...|

عاقبت باید گفت

با لبی شاد و دلی غرقه به خون

كه خداحافظ تو...

گر چه تلخ است ولی
 
باید این جام محبت بشكست

گرچه تلخ است ولی
 
باید این رشته الفت بگسست

باید از كوی تو رفت

دانم از داغ دلم بی خبری

و ندانی كه كدام جام شكست

كه كدام رشته گسست

گرچه تلخ است پس از رفتن تو
 
 خو نمودن به غم و تنهایی 
 
عاقبت باید رفت

عاقبت باید گفت

با لبی شاد و دلی غرقه به خون

كه خداحافظ تو . . .

نوشته شده در دوشنبه یکم دی 1393ساعت 0:41 توسط مهدی ت...|

یلدا یعنی یادمان باشد...

زندگی آنقدر کوتاه است که...

یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.

نوشته شده در دوشنبه یکم دی 1393ساعت 0:16 توسط مهدی ت...|

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت

روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

 

روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت 

دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت

 

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی

آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت

 

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت

خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت

 

فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا !

هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت

 

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود

با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت

 

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی

جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت

 

زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر!

با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت

 

استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌شب ولی

بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت

 

روز آخر بی‌دعا بی‌ابر هم باران گرفت

دید اشکم را نمی‌دانم چرا خندید و رفت

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 14:45 توسط مهدی ت...|

ساک ِ من! بستــــه نشو باز مرا جا نگذار 

کفش را جفــــــت نکن، روی ِ دلم پا نگذار 

در سرم سوت کشــان میرسد از راه قطار 

ایستگاه ِ دل ِ من را تک و تنهـــــــــا نگذار 

یا بگو صندلی ات خالی از اینجـــــــــا برود 

یا ببر خاطـــــــــره را پشت ِ سرت جا نگذار 

کوپه تابوت ِ سیاهی ست که از مرگ پر است 

داغ ِ خود را به دل ِ خستــــــه ی ِ دنیا نگذار 

ریل ها خط ِ بریلنــــــــــــد که از حرف پرند 

کور خاندند محلی به الفبـــــــــــــــا نگذار 

رفتنت تلخ ترین قسمت ِ این سریال است 

نقش ِ دلتنگی ِ من را تو به اجـــــــرا نگذار 

من که می دانم این بغض فقط یک شوخی ست 

جان ِ خود اینهمه هی سر به سر ِ ما نگذار 

بغلـــــــــــــم کن که به آغاز ِ جهان برگردم 

دستهایی که پرانتــــــــــز شده را وا نگذار 

سفر ِ چلچله هایی که نرفتند بخیـــــــــــر ! 

آسمان را پس از این محو ِ تماشـــــــــا نگذار 

خش خش ِ پاره ی ِ هر برگ ِ بلیتت خوش باد 

عشق، پاییــــــــز ِ قشنگی ست بر آن پا نگذار

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 22:51 توسط مهدی ت...|

مرد باید...

وقتی مخاطبش عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه...

وایسه روبروش بگه : تو چشام نیگا کن , بهت میگم تو چشام نیگا کن!!

حالا داد بزن , بگو از چی ناراحتی؟!! ...

بعد مخاطب داد بزنه , گله کنه, فریاد بکشه , گریه کنه حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو سینه مرد...

ولی آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه...

همونجا باید بغلش کنه نذاره تنها باشه! حرف نزنه ها , توضیح نده ها کل کل نکنه ها , توجیه نکنه ها

فقط نذاره احساس کنه تنهاست!!

مرد باید گاهی وقتا مردونگیشو با سکوت ثابت کنه!!

با بغلش کردنش...

یا بودن کنارش و تنها نبودنش با دل گرمیش یا بخاطرش با همه دنیا در افتادن و...

دوست داشتنش...

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 16:8 توسط مهدی ت...|

خدایا شکرت که امسال هم می تونم اومدن پاییز رو ببینم دوباره بال و پرم و باز کنم و تو آسمون خاطرات چرخ

 بزنم...

خاطرات دور...

روزای قشنگ مدرسه...

جونییای آقا جون و مادر...

عجب روزهایی بود شور و حال مدرسه...

یاد دفتر و مدادهای سهمیه ای که تو مدرسه بهمون میدادن بخیر...

یاد کتاب های نو که هلاک بوی تازگی اش بودیم بخیر...

دلم برای معلم عزیز کلاس اول خیلی تنگ شده برا مهربونیشون برای کلمه به کلمه ای که بهمون یاد میداد...

برا صبوریاش...

دلم برای هم کلاسی هام تنگ شده...

دلم برای دعای اول صبح سر صف تنگ شده دلم میخواد دوباره تو صف وایستم و ناظم مدرسه بگه دستاتونو بگیرید

 جلو میخوام ناخناتونو نگاه کنم...

دلم میخواد بارون بیاد و مدرسه ها تعطیل بشه و من دراز بکشم جلوی تلویزیون و کارتون بلفی و لی لی بیت و

 پسر شجاع رو ببینم...

خدایا دل تنگم...

دلم همون خونه های قدیمی رو میخواد...

چقدر خونه ها ساده بود چقدر خونه هامون شبیه هم بود...

خونه هایی که پر بود از صفا و مهربونی...

یادش بخیر امتحان ثلث اول و دوم و سوم...

ساده بودیم دلخوشی هامون کوچیک بود اما عمیق...

محبت کردن مهربون بودن شیوه ی دوستی هامون بود...

خدایا دلتنگم...

دلم تخته سیاه میخواد...

دلم گچ رنگی میخواد...

خدایا شکرت...

بخاطر همه ی نعمتهات...

بخاطر پاییز قشنگت...

فصلی که من دوباره با خاطراتم زنده می شم لحظه ای هزارتاشو بیاد میارم...

پاییز من...

پادشاه فصلها...

تو با اومدنت چه میکنی با دل من دلی که سرگردون خاطره هاست...

پاییز من...!

عزیز غم انگیز برگ ریز...

خوش آمدی...!!!

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 1:45 توسط مهدی ت...|

آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟

پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري؟

 

آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اي؟

دلت از غصه سياه است چرا سوخته اي؟

 

تو که تصوير گر قصه ي فردا بودي؟

تو که آبي تر از آن آبي دريا بودي؟

 

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته اي؟

کاخ اميد خودت را تو کجا ساخته اي؟

 

آخرين بار که بر مزرعه من باريدم.!

روي دستان تو من شاپرکي را ديدم.!

 

تو چرا خشک شدي، او چرا تنها رفت؟

من که يک سال نبودم چه کسي از ما رفت؟

 

اين سکوتت که مرا کشت صدايي تر کن.!

اين منم آبي باران تو مرا باور کن؛

 

باور از خويش ندارم که چنين مي بارم؛

بگذر از اين تن فرسوده کز آن بيزارم؛

 

نه دگر بارش تو قلب مرا سودي هست؟

نه براي تب من فرصت بهبودي هست؟

 

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود؟

دلش انگار به حال دل من سوخته بود؟

 

شاپرک رفت،دلي مرد،عزا بر پا شد؛

رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد؛

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 13:51 توسط مهدی ت...|

خوب ميدانم 

پرواز حتي درآسمان سربي نيز ميتواند شيرين باشد

وقتي آبي را از ياد برده اي...

و روزهاي آفتابي را

 

چقدر فاصله دارم

پلي مرا به آن طرف تر از اين ترديد پيوند ميدهد

 

چه دير فهميدي نميتوان ديروز را تكرار كرد

وقتي خواستن را به دفترچه هاي شعر سپرده اي

وقتي دلت هواي پريدن دارد

 

آسمان سربي را نيز تجربه ميكني

با همه اندوهش

با تمام خستگي اش...

 

و بالهاي كوچك من...

خیال دوباره پريدن دارد ....

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 18:9 توسط مهدی ت...|

امروز هم روزی از روزهای خداست و من آرامتر از دیروز  و سرمست از تو می نویسم

 باز هم مثل همیشه برای نوشتن تو را بهانه میکنم

چه لذت بخش است از تو نوشتن و چه زیباست برای تو نوشتن

لحظه های بی تو بودن را با خیال تو سر می کنم

و معتقدم دوری مانع از رسیدن نیست

من هر شب به تو میرسم، هر ساعت، هر دقیقه، هرثانیه...

 وهر لحظه ای که به تو می اندیشم تو را در کنار خویش و در وجودم احساس می کنم

این برای من خود رسیدن است...

این فاصله ها فقط بهانه ای است برای نوشتن نانوشته هایی که مجالی می خواهند برای...

نوشته شدن...

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 8:40 توسط مهدی ت...|

من نبودم و تو بودی

بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی

حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم

هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم...

فرشته ی بزرگ مهربانم...!

ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمیبینمت

دستان زحمت کشیده ات را می بوسم و پیشانیت را...

تو چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود...

خاک پایت هستم تا هست و نیست هست...

پدر...!

ای بزرگ مرد سرنوشتم

ای دار و ندار و همه دارائی ام

ای اسوه استقامت و صبر و مهر...

به حرمت شرافتت می ایستم و در برابرت تعظیم می کنم...

پدر...!

سرم را نه ظلم می تواند خم کند

نه مرگ

نه ترس

سرم فقط برای بوسیدن دستهای تو خم می شود

پدر...!

کاش کنارت بودم و عاشقانه صورتم را روی پاهایت می گذاشتم

جای پایت را می بوسیدم

و بزرگی و استقامتت را به رخ دماوند و اورست و تمام کوههای دنیا می کشیدم

بگذار تا با تمام وجود از همین راه دور، صدایت کنم...

فریاد بزنم:

دوستت دارم پدر

دوستت دارم مرد

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 1:31 توسط مهدی ت...|

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب 

 بدینسان خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب 


تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه 

چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب 


 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من 

 كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب 


مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست 

 چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب 


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو 

 كه این یخ كرده را از بیكسی ها می كنم هرشب 


 تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب 

 حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب 


دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

 چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب 


كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 2:44 توسط مهدی ت...|

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 16:6 توسط مهدی ت...|

به به سلام...

خوبین خوشین سلامتین دماغتون چاقه؟!خوش میگذره؟!

ساله نوتون مبارک ، صد سال به این سالها!

ماچ موچ! ...

بدی های سال قبل رو کنار گذاشتین؟!

خونه تکونی کردین؟!

خونه ی دلتون هم تکوندین؟

عیدی چی ؟!

گرفتین یا دادین...

ایشاا... صد و بیست ساله بشین

حرف گاندی یادتون نره هاااا...!!!

همونکه گفت:

هر سال که میگذره نمیدونم یه سال به عمرم اضافه میشه

یا اینکه یه سال کم میشه

دوستتون دارم...

ماچ...

ماچ...

ماچ...

عیدیمو رد کن بیا

تازه...

امروز تولدمه...

نه.. مرسی...

دستتون درد نکنه کادو نمی خوام

همینکه بهم تبریک گفتین واسم بسته...

خجالتم ندین...

البته فردا تولدمه

اما چه فرقی می کنه...

وقتی هیشکه یادش نیست

دوستتون دارررم

مواظب خودتون باشید

ایشاا... عید حسابی بهتون خوش بگذره...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 3:1 توسط مهدی ت...|

نوروز می‌آيد

تا درد فقر و نداری بيش از هر زمان ديگر دل كوچك كودكان فقير را بفشارد

 نوروز می‌آيد

تا درد فقر و نداری بغض را در گلوی كودكان فقير گره بزند

 و قطره اشكی از گوشه چشمی بچكاند.

اما

بخند...

تو بخند...

دیدن خنده ی آنهایی که درد می کشند

از دیدن گریه هایشان دردناک تر است...

و حالا که تو درد میکشی

بگذار دست های سرما زده و چروک خورده ات

تمام روح مرا اتو بکشد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 2:37 توسط مهدی ت...|

امشب جای تو توی دل نوشته هام خالیه...

یه وقت فکر نکنی بهت فکر نمی کنم...

امشب آرزو کردم...

با هم، یه جای دور...

یه خونه ای داشته باشیم...

بزرگ و آفتابگیر..

یه خونه ای که...

حیاطش بید مجنون داشته باشه...

گلدوناش اطلسی و شمعدونی...

حوضشم پر از ماهی گلی خاکستری...

و همه ی اینا هر روز کامل بشه با صدای خنده های تو...

"ماهی خاکستری"

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 21:35 توسط مهدی ت...|

صدایت در گوشم زمزمه می شود...

نگاهت در ذهنم مجسم ...

ولی من...

تو را می خواهم...

نه خیالت را...

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 18:33 توسط مهدی ت...|

"چه ستمگر است آنکه از جیبش به تو می بخشد تا از قلب تو چیزی بگیرد"

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 17:3 توسط مهدی ت...|


آخرين مطالب
» برای تا ابد ماندن باید رفت... گاهی در قلب کسی، گاهی از قلب کسی...
» همتی از درون
» سپاس از باران
» محبتهایم را ذخیره نکنم
» گاهی...
» چشمان باز بسته
» نیروی تخیل
» زمستان
» بشکن
» پچ پچ هزار ساله

Design By : Pichak