دل نوشته های دلم

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟

پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري؟

 

آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اي؟

دلت از غصه سياه است چرا سوخته اي؟

 

تو که تصوير گر قصه ي فردا بودي؟

تو که آبي تر از آن آبي دريا بودي؟

 

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته اي؟

کاخ اميد خودت را تو کجا ساخته اي؟

 

آخرين بار که بر مزرعه من باريدم.!

روي دستان تو من شاپرکي را ديدم.!

 

تو چرا خشک شدي، او چرا تنها رفت؟

من که يک سال نبودم چه کسي از ما رفت؟

 

اين سکوتت که مرا کشت صدايي تر کن.!

اين منم آبي باران تو مرا باور کن؛

 

باور از خويش ندارم که چنين مي بارم؛

بگذر از اين تن فرسوده کز آن بيزارم؛

 

نه دگر بارش تو قلب مرا سودي هست؟

نه براي تب من فرصت بهبودي هست؟

 

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود؟

دلش انگار به حال دل من سوخته بود؟

 

شاپرک رفت،دلي مرد،عزا بر پا شد؛

رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد؛

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 13:51 توسط مهدی ت...|

خوب ميدانم 

پرواز حتي درآسمان سربي نيز ميتواند شيرين باشد

وقتي آبي را از ياد برده اي...

و روزهاي آفتابي را

 

چقدر فاصله دارم

پلي مرا به آن طرف تر از اين ترديد پيوند ميدهد

 

چه دير فهميدي نميتوان ديروز را تكرار كرد

وقتي خواستن را به دفترچه هاي شعر سپرده اي

وقتي دلت هواي پريدن دارد

 

آسمان سربي را نيز تجربه ميكني

با همه اندوهش

با تمام خستگي اش...

 

و بالهاي كوچك من...

خیال دوباره پريدن دارد ....

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 18:9 توسط مهدی ت...|

امروز هم روزی از روزهای خداست و من آرامتر از دیروز  و سرمست از تو می نویسم

 باز هم مثل همیشه برای نوشتن تو را بهانه میکنم

چه لذت بخش است از تو نوشتن و چه زیباست برای تو نوشتن

لحظه های بی تو بودن را با خیال تو سر می کنم

و معتقدم دوری مانع از رسیدن نیست

من هر شب به تو میرسم، هر ساعت، هر دقیقه، هرثانیه...

 وهر لحظه ای که به تو می اندیشم تو را در کنار خویش و در وجودم احساس می کنم

این برای من خود رسیدن است...

این فاصله ها فقط بهانه ای است برای نوشتن نانوشته هایی که مجالی می خواهند برای...

نوشته شدن...

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 8:40 توسط مهدی ت...|

من نبودم و تو بودی

بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی

حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم

هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم...

فرشته ی بزرگ مهربانم...!

ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمیبینمت

دستان زحمت کشیده ات را می بوسم و پیشانیت را...

تو چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود...

خاک پایت هستم تا هست و نیست هست...

پدر...!

ای بزرگ مرد سرنوشتم

ای دار و ندار و همه دارائی ام

ای اسوه استقامت و صبر و مهر...

به حرمت شرافتت می ایستم و در برابرت تعظیم می کنم...

پدر...!

سرم را نه ظلم می تواند خم کند

نه مرگ

نه ترس

سرم فقط برای بوسیدن دستهای تو خم می شود

پدر...!

کاش کنارت بودم و عاشقانه صورتم را روی پاهایت می گذاشتم

جای پایت را می بوسیدم

و بزرگی و استقامتت را به رخ دماوند و اورست و تمام کوههای دنیا می کشیدم

بگذار تا با تمام وجود از همین راه دور، صدایت کنم...

فریاد بزنم:

دوستت دارم پدر

دوستت دارم مرد

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 1:31 توسط مهدی ت...|

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب 

 بدینسان خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب 


تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه 

چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب 


 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من 

 كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب 


مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست 

 چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب 


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو 

 كه این یخ كرده را از بیكسی ها می كنم هرشب 


 تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب 

 حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب 


دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

 چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب 


كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 2:44 توسط مهدی ت...|

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 16:6 توسط مهدی ت...|

به به سلام...

خوبین خوشین سلامتین دماغتون چاقه؟!خوش میگذره؟!

ساله نوتون مبارک ، صد سال به این سالها!

ماچ موچ! ...

بدی های سال قبل رو کنار گذاشتین؟!

خونه تکونی کردین؟!

خونه ی دلتون هم تکوندین؟

عیدی چی ؟!

گرفتین یا دادین...

ایشاا... صد و بیست ساله بشین

حرف گاندی یادتون نره هاااا...!!!

همونکه گفت:

هر سال که میگذره نمیدونم یه سال به عمرم اضافه میشه

یا اینکه یه سال کم میشه

دوستتون دارم...

ماچ...

ماچ...

ماچ...

عیدیمو رد کن بیا

تازه...

امروز تولدمه...

نه.. مرسی...

دستتون درد نکنه کادو نمی خوام

همینکه بهم تبریک گفتین واسم بسته...

خجالتم ندین...

البته فردا تولدمه

اما چه فرقی می کنه...

وقتی هیشکه یادش نیست

دوستتون دارررم

مواظب خودتون باشید

ایشاا... عید حسابی بهتون خوش بگذره...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 3:1 توسط مهدی ت...|

نوروز می‌آيد

تا درد فقر و نداری بيش از هر زمان ديگر دل كوچك كودكان فقير را بفشارد

 نوروز می‌آيد

تا درد فقر و نداری بغض را در گلوی كودكان فقير گره بزند

 و قطره اشكی از گوشه چشمی بچكاند.

اما

بخند...

تو بخند...

دیدن خنده ی آنهایی که درد می کشند

از دیدن گریه هایشان دردناک تر است...

و حالا که تو درد میکشی

بگذار دست های سرما زده و چروک خورده ات

تمام روح مرا اتو بکشد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 2:37 توسط مهدی ت...|

امشب جای تو توی دل نوشته هام خالیه...

یه وقت فکر نکنی بهت فکر نمی کنم...

امشب آرزو کردم...

با هم، یه جای دور...

یه خونه ای داشته باشیم...

بزرگ و آفتابگیر..

یه خونه ای که...

حیاطش بید مجنون داشته باشه...

گلدوناش اطلسی و شمعدونی...

حوضشم پر از ماهی گلی خاکستری...

و همه ی اینا هر روز کامل بشه با صدای خنده های تو...

"ماهی خاکستری"

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 21:35 توسط مهدی ت...|

صدایت در گوشم زمزمه می شود...

نگاهت در ذهنم مجسم ...

ولی من...

تو را می خواهم...

نه خیالت را...

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 18:33 توسط مهدی ت...|

"چه ستمگر است آنکه از جیبش به تو می بخشد تا از قلب تو چیزی بگیرد"

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 17:3 توسط مهدی ت...|

دلم گرفته...

امروز هم نم نم بارون بهونه اي شد واسه اینکه بغضم باز بشه و...

یه دل سیر گریه کنم...

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی 

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 16:57 توسط مهدی ت...|

قلب ، مهمانخانه نيست که آدم‌ ها بيايند

دو سه ساعت يا دو سه روز توي آن بمانند و بعد بروند

قلب ، لانه‌ ي گنجشک نيست که در بهار ساخته بشود

و در پاييز باد آن را با خودش ببرد

قلب ، راستش نمي دانم چيست ؟

اما اين را مي دانم که فقط جاي آدمهاي خيلي خيلي خوب است...

جای تو...

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 15:38 توسط مهدی ت...|

خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنـــــهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی ، تر شده چشمام

 

خداحافظ کمی غمگیـــن بــه یاد اون همه تردید

بـــــه یاد آسمونی کـــــه منـــو از چشم تو می دید

 

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سـاده است

نه اینکه میشـــه باور کـــرد دوباره آخـــر جاده است

 

خداحافظ واســـه اینکـــه نبندی دل بـــه رویــاها

بدونــی بی تـــو و بـــا تـــــو همینه رســم این دنیـا

 

خداحافظ ... همین حالا !

خداحافظ ...

همین حالا !

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 17:39 توسط مهدی ت...|

زير خاكستر ذهنم باقيست

آتشي سركش و سوزنده هنوز

يادگاريست ز عشقي سوزان

كه بود گرم و سوزنده هنوز

عشقي آنگونه كه بنيان مرا

سوخت از ريشه و خاكستر كرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا...؟؟

مانده ام زنده هنوز...

گاهگاهی که دلم می گیرد، پیش خود می گویم

آنکه جانم را سوخت، یاد می آرد از این بنده هنوز

سخت جانی را بین که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گر چه از فرط غرور، اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا، دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق، قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما، همچنان روز نخست، تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق، دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی ست، آتش سرکش و سوزنده هنوز

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 17:20 توسط مهدی ت...|

باهمین دست، به دستان تو عادت کردم

این گناه است ولی، جـــان تو عادت کردم

جا برای من گنجشـــــــک زیاد است، ولی

به درختان خیابـــــــــان تو عــــادت کردم

دستم اندازه یک لمس بهاری گـرم است

بس که بی پرده به دستان تو عادت کردم

مانده ام آخر این شـــــــعر چه باشد انگار
 
به ندانستن پایان تـــــــــــــــو عادت کردم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 19:15 توسط مهدی ت...|

می گویند باران که میزند

بوی " خاک "بلند می شود....

اما اینجا باران که میزند

بوی " خاطره ها" بلند می شود...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 12:47 توسط مهدی ت...|

اگه یه روز یکی با همه ی قلبش دوست داشت

حواست باشه

تو خاص نیستی

اونه که آدم کمیابیه و در حال انقراض

مواظبش باش . . .
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 2:43 توسط مهدی ت...|

تو ریختــــی عسل ناب را بـــه کندوها

به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها

                              شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد

                              و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها

تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی

و صبح سر زد از لابلای شب بوها

                               و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند

                               و پیش هـــم کــــــه نشستند آلبالوها_

تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید

صدای خنده ی خلخــالها، النگــــــــوها

                            و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد

                            رهـــــا شدند در آرامش تنت قــــــــوها

شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز

چقدر خاطـــره دارند از تو جاشــــوها

                          تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است

                          مکیده اند مـرا قطــــره قطـــــــره زالـــــوهــا

«فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست

«جدال روز و شب فــــرش هـــــا و جارو ها»

                         شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای

                        پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 2:5 توسط مهدی ت...|

 برای تمام نارنجیت و برای تمام باران هایی که گل می کنند خاک های بی سرپناه را

برای بارانی که به دنبالت از راه می رسد

برای تمام گودال هایی که تصویر خیس و بی رنگ را آینه می شوند

برای تمام درختانی که برای آخرین بار بوسه می زنند بر تن خشک برگها...

و نقطه پایان می گذارند بر سبزی دیروزشان

دلم برایت تنگ شده پاییز من

پادشاه فصلها

سرخ و زرد و نارنجی من

فصل مهربانی...

بیا تا باز دل ببازم به مهر و آبان و آذرت

بیا که این زاده ی بهار دلش کمی باران می خواهد

بیا که خورشید بر شبت می تابد

و ماه در حسرت تو شمایلت را به دوش می کشد

بیا و باز خلوت دلم را در چشم بر هم زدنی بر باد بده تا تو بیایی اینجا

ستاره ها را نخ می کنم و همه ی شهاب ها را به سویت روانه می کنم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 14:11 توسط مهدی ت...|

چه زود سهم روزهاى خوب، “یادش بخیر” میشود…!
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 2:3 توسط مهدی ت...|

نگران نباشــــــــــ...
حال من خوب استـــــ...
دیگر انقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شومـــــــ...
آموخته ام
که این فاصله کوتاه بیین لبخند و اشک نامشــــــ
"زندگی ستــــــــ"
آموخته ام...
که دیگر دلم برای "نبودنــــــــت" تنگ نشود...
راستی...
دروغ گفتن را نیز خوب یاد گرفته ام...
حال من خوب است ...
خوبه خوبــــــــ ...

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 1:4 توسط مهدی ت...|

تو میروی و غمت عاشقانه میمیاند

کنارم این دل  پر از  بهانه میماند

خدای من که چه درد آورست قصۀ کوچ

پرنده میرود و آشیانه میما ند...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 5:55 توسط مهدی ت...|

وقتی چشمانـــ ــــم را روی هم می‌گذارمــــــــــــ ...

خواب مــ ـــرا نمـــ ــی برد...

تـــ ــو را مـــ ـــی آورد !

از مـــ ـــیان فرسنـــ ــــگ‌ها

فــــ ـــــاصلــــ ه …

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 3:59 توسط مهدی ت...|

خوش به حال باد

گونه هایت را لمس میکند

و هیچکس نمیپرسد که با تو چه نسبتی دارد!

کاش مرا باد می آفریدند 

و تو را برگ درخت....

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 3:6 توسط مهدی ت...|

ماهی مون هی می خواست یه چیزی بهم بگه.

 تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه.

 دست کردم تو آکواریوم درش آوردم.

شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن.

 دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو .

 اینقده بالا پایین پرید خسته شد و خوابیـــد.

 دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.

الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده

 دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب.

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 17:21 توسط مهدی ت...|

تنها راه زنی که دار و ندارِ

 آدمی را به تاراج می برد

 اندیشه های منفی

خود اوست.

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 16:50 توسط مهدی ت...|

با تو بودن ، هميشه پرمعناست

بي تو روحم گرفته و تنهاست

با تو يک کاسه آب ، يک درياست

بي تو ، دردم به وسعت صحراست

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 18:39 توسط مهدی ت...|

ايمان من به تو

ايمان من به خاک است

ايمان من به رجعت هر شوکتي ست

که در تخريب بناي پوسيده ي اقتدار ديگران

نهفته است

تو

چون دستهاي من

چون انديشه هاي سوگوار اين روزهاي تلخ

و چون تمام يادها

از من جدا نخواهي شد

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 18:37 توسط مهدی ت...|

خدایا شکرت   بخاطر شب...

نعمتی که با سخاوت تمام آرامش رو بهم هدیه می کنه...

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1392ساعت 23:30 توسط مهدی ت...|


آخرين مطالب
» برو که آدمکي منتظر باران است...
» خيال دوباره پريدن
» مجال نوشتن
» دوستت دارم مرد
» تو را گم می کنم
» ماجرای شعر و شبهای جنون من
» سال نو
» شرم میکنم که وزن سیری ام را با ترازوی گرسنه ای بکشم...
» صدای خنده های تو
» تو را می خواهم

Design By : Pichak