X
تبلیغات
دل نوشته های دلم


























دل نوشته های دلم

مرا نخوان، مرا بنوش، باید بنوشی مرا ؛ تا بدانی چه می گویم

خسته ام گاهی نگاهت را برایم پست کن

یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن

گوشم از آواز سنگین سکوت شب پر است

لطفا آن لحن صدایت را برایم پست کن

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 3:18 توسط م.ت| |

کم نامه ی خاموش برایم بفرست            از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی           لطفا کمی آغوش برایم بفرست

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 2:14 توسط م.ت| |

بیهوده در اضطراب ماندیم همه                          در تاب و تب و عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نخورد                عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 2:11 توسط م.ت| |

من خود دلـم از مهر تو لرزید ، وگرنه

تیرم به خطا می رود اما به هدر، نه!


دل خون شده ی وصلم و لب های تو سرخ است

ســـرخ است ولــی سرخ تر از خـــون جگـــر ، نه


با هرکـــه توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر ؟ نه!


بد خلقــم و بد عهد زبانبازم و مغـــرور

پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟

 

یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد

یک بار دگر ، بار دگر ، بار دگر .....نــــه!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 2:6 توسط م.ت| |

گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینـــه این قدر تماشایـــــی نیست

حاصل خیــــره در آیینـــه شدنهـا آیا

دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟!

بــی‌سبب تا لب دریا مکشان قایـــق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینـــه تنهـــا کدرت خواهد کـــرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتــی بـــه لب پنجـــره مــی‌آیــــی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسـم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 14:44 توسط م.ت| |

حالم را نپرس که هنجارها مرا مجبور می ‌کنند بگویم: بهترم . . .

 حرف میزنی اما تلخ !

محبت میکنی اما سرد !

چه اجباری است دوست داشتن من؟

دلت را به هر کسی نسپار!

این روزها برخی ها از سپرده ات هم بهره می خواهند . . .

قدیم ترها می گفتند: شاهنامه پایانش خوش است . . .

اما این روزها هر چیزی تنها آغازش خوش است . . .

این روزا تنها کسی که تنهائیت را می فهمد و تنهایت نمی گذارد خود توئی . . .

با خودت دشمنی نکن . . .

اگر قصد رفتن کرده ای نگران من نباش . . .

برو . . . !

خودم کنار خودم می نشینم . . .

شانه های خودم را نوازش می کنم . . .

خودم را در آغوش می کشم . . .

برای خودم مادر می شوم، پدر می شوم، حتی یک دوست خوب . . . 

. . .

آدمی را دیدم با سایه ی خود درد و دل می کرد!

با خود اندیشیدم...

چه رنجی می کشد او، وقتی هوا ابریست . . .

برو . . .

بگذران روزهایت را بی من . . .

این روزها پرم از لحظه هایی که دوستشان ندارم . . .

لحظه های تردید . . .

هی رفیق!

زمان است که وفاداری تو را ثابت می کند ، نه زبان . . .

روزی خواهی فهمید: زندگی ﻫﻤﯿﻦ روزﻫﺎیی بود که ﮔﺬﺷﺘﻨﺶ را به انتظار می نشستی . . .

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 11:21 توسط م.ت| |

سلام

این مطلب رو دوست خوبم "آزاده.ن" واسم فرستاد، گفت بزارم تو وبلاگم تا همه ی شما بخونید

خیلی زیباست، ممنونم عزیزم که به خونه ی دلتنگیام سر میزنی...

روزت مبارک، همیشه و همه جا بیادتم

. . .

" من زن هستم.

می‌گویند مرا آفریدند از استخوان دنده‌ی چپ مردی به نام آدم، و حوایم نامیدند؛

“یعنی زندگی” تا در كنار آدم “یعنی انسان” همراه و هم صدا باشم.

می‌گویند: میوه‌ی سیب را من خوردم، شاید هم گندم را، و مرا به نزول انسان از بهشت محكوم می‌نمایند.

بعد از خوردن گندم و یا شاید سیب چشمان‌شان باز گردید

مرا دیدند، مرا در برگ‌ها پیچیدند، مرا پیچیدند در برگ‌ها تا شاید راه نجاتی را از معصیتم پیدا كنند.

نسل انسان زاده‌ی من است من “حوا”  فریب خوردۀ شیطان.

و می‌گویند كه درد و زجر انسان هم زاده‌ی من است، زاده‌ی حوا؛

كه آنان را از عرش عالی به دهر خاكی فرو افكند.

شاید گناه من باشد، شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش كه صداقت و سادگی مرا به بازی گرفت و فریبم داد

مثل همه كه فریبم می دهند.

اقرار می كنم دلی پاك، معصومیتی از تبار فرشتگان و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف جوشنده‌ی یك

چشمه دارم.

ابراهیم زادۀ من بود، و اسماعیل پروردۀ من.

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان كه موسی را در دامنش پرورید.

گاهی مریم عمران، مادر بكر پیامبری كه مسیح‌اش نامیدند و گاه خدیجه، در ركاب مردی كه محمد‌اش خواندند.

فاطمه من بودم، زلیخای‌ عزیز مصر و دلباخته یوسف هم، من بودم زن لوط و زن ابولهب و زن نوح ملكه سبا، و فاطمه

زهرا هم.

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و گاه ناقص‌العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند.

گاه سنگبارانم نمودند و گاه به نامم سوگند یاد كرده و در كنار تندیس مقدسم اشك ریختند.

گاه زندانیم كردند و گاه با آزادی حضورم جنگیدند و گاه قربانی غرورم نمودند و گاه بازیچه خواهش‌هایم كردند.

اما حقیقت بودنم را و نقش عمیق كنده‌كاری شده هستی‌ام را بر برگ برگ روزگار هرگز منكر نخواهند شد.

من مادر نسل انسانم، من حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام… مریمم.

من درست همانند رنگین‌كمان، رنگ‌هایی دارم  روشن و تیره.

و حوا مثل توست‌ ای آدم، اختلاطی از خوب و بد، و خلقتی از خلاقی كه مرا درست همزمان با تو آفرید.

بیاموز كه من، نه از پهلوی چپ‌ات، بلكه استوار، رسا و هم طراز با تو زاده شدم.

بیاموز كه من، مادر این دهرم و تو مثل دیگران، زاده منی . . .

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:18 توسط م.ت| |

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید

اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:

از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام.

او از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه

گفت: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد و گفت:

فرشته تو برایت آواز می‌خواند،  هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهی کرد

و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت:

فرشتة تو، زیباترین و شیرین‌‌ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد

و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت:

وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟

اما خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت:

فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید:

شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

خدا گفت: فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد:

اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.

خدواند لبخند زد و گفت:

فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت

گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.

وقت رفتن به زمین فرا رسید.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد.

کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید:

خدایا! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو...

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد.

می‌توانی او را  مادر  صدا کنی.

"روزت مبارک مادر مهربانم..."

"فرشته ی بزرگ من.."

روزت مبارک...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:25 توسط م.ت| |

شازده کوچولو از گل سرخ پرسید:
 
آدمها کجان؟
 
و گل گفت:
 
باد به اینور و آنورشان می برد!

این بی ریشگی، حسابی اسباب دردسرشان شده!
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 14:1 توسط م.ت| |

امروز اولین روز اردیبهشته

خیلی روز قشنگیه

چون تولد "ح جانه"

تولد کسی که واسم یه دنیاست

همون کسی که یه کتاب ناخونده اس

با اینکه "ح جان" بچه نیست اما کودک درونش خیلی سرزنده و لطیفه

دوست دارم با زبون بچه گونه این روز رو از صمیم قلب بهش تبریک بگم

 

تق تق تق فش فشه

فاصلمون كم بشه

 

هيزم و نفت و آتيش

دوست دارم خداييش

 

سيب زمينی به سيخه

عكس گلت به ميخه

 

غماتو بيار فوتش كن

كينه داری شوتش كن

 

هوا بهاری شده

سرما فراری شده

 

زردی ازت دور بشه

هر چی ميخوای جور بشه

 

تولدت مبارک "ح جان"

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 10:0 توسط م.ت| |

هواي خوب ...

مثل

زن خوب است

هميشه نيست

زماني  هم كه هست

ديرپا نيست.


........


مرد اما

پايدار تر است ...

اگر بد باشد

مي تواند مدت ها بد بماند

و اگر خوب باشد

به اين زودي بد نمي شود.

اما زن عوض مي شود

با

بچه...

سن...

رژيم...

حرف...

ماه...

بود و نبود آفتاب...

هوای بارانی...

وقت خوش...

.........

زن را بايد پرستاري كرد

با عشق ...

حال آن كه مرد

مي تواند نيرومند تر شود

اگر به او نفرت بورزند!

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 9:46 توسط م.ت| |

دلم گرفته از آدمهایی که رنگ دوستی به خودشون میزنند

اما تا یه کم دور شدن

هر چیزی رو بهانه می کنن تا خودشون رو حق به جانب

و تو رو متهم به بد بودن کنن

باید زمان بگذره...

فقط گذر زمان می تونه چشم حقیقت همچین آدمهایی رو باز کنه...

دلم خیلی گرفته

کمی دروغ بگو پینوکیو...

دروغ های تو قابل تحمل تر بود!

به خاطر کودکی بود و شیطنت ...

به خاطر این بود که دنیای آدمها را تجربه نکرده بودی که ببینی یک دروغ ،چه ها می کند!

این جا آدمها دروغشان به بهای یک زندگی تمام می شود !

به بهای یک دل شکستن !

اینجا دروغ ها باعث مرگ عشق و اعتماد میشود !

این جا آدم ها دروغ های شاخ دار می گویند

بعد هم دماغ دراز خود را جراحی پلاستیک می کنند !!!

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 1:10 توسط م.ت| |

بابا لنگ دراز عزیزم...

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!

وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ...

چیزی شبیه غرور!

بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ...

بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ...

نمیگذارم ...

نمیخواهم ...!

بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم ...

حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم ...

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 23:24 توسط م.ت| |

خداوندا بده مرگم

به سوی خود صدایم کن

بسوزان جسم و جانم را

از این دنیا رهایم کن

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 12:27 توسط م.ت| |

اولین روزهای سال ۹۲ داره سپری می شه و نمیدونم شما که کنار خانواده هاتون هستین چه حسی

دارین؟!

وقتی فکر می کنم که چه لحظه هایی رو عید ۹۱ تو شیراز گذروندم دلم میلرزه

جنب و جوش آدما، شلوغی مغازه ها، ترافیک خیابونا، صف طولانی درب ورودی حافظیه، گل فروشیا...

یادش بخیر...

دلم بدجور گرفته ...

ولی با تمام وجودم دارم حال و هوای شیراز و بوی بهار نارنج تو بلواراش رو حس میکنم.

دارم تمام شلوغی های دم عید و مردم در حال خرید و مغازه هایی که لبریز از آدم ها ست رو تو ذهنم از

خیلی نزدیک میبینم .. اما چه دور ....

یاد اون لحظه بخیر که قبل از تحویل سال دور رو بر هم می نشستیم تا ساز آغاز سال نو زده بشه

و بعد هم با کلی انرژی از جامون بلند میشدیم و روبوسی می کردیم و عید رو به هم تبریک

می گفتیم .

نمیتونم بگم چقدر اون لحظه که لبخند آقاجون و مادر رو میبینم برام عزیزه.

اون لحظه ی سکوت قبل از تحویل سال ،درست همون ثانیه هایی که تلویزیون داره تیک تاک ساعت

رو پخش می کنه و دل تو دلت نیست تا توپ تحویل سال شلیک بشه...

آرزو می کنم هر جای دنیا که هستید کنار خونوادتون باشید، چون هیچ چیزی تو دنیا ارزش خانواده رو

نداره.

امروز یازدهمین روز عیده و حالا دیگه کم کم اون شور و حال روزای اول داره رنگ میبازه

تمام عید رو درگیر کار بودم، اما وقتی یه توک پا بیرون میرم و مسافرایی رو می بینم که از کیلومترها

اونورتر با کلی شوق و ذوق اومدن تا تعطیلاتشونو اینجا سپری کنن خیلی خوشحال می شم.

وقتی بیرونم بیشتر وقتم به رَسَد کردن پلاک ماشینها می گذره، آخه وقتی چشمم به عدد ۶۳ می افته

احساس غربتم از بین می ره و کلی آروم می شم...

راستی چقدر خوبه آدم تو غریبی یکیو داشته باشه که هر وقت دلش تنگ شد باهاش حرف بزنه

براش قصه بگه، حرفاشو بشنوه، ازش راهنمایی بخواد، مث کوه بهش تکیه کنه، رازدار و امینش باشه...

اونوقت اون میشه یه دوست خوب...

کسی که حاضری به خاطرش فداکاری کنی...

کسی که وقتی یه مشکلی براش پیش میاد، خودتو به آب و آتیش میزنی تا بهش کمک کنی

کسی که شایستگی داره بهش مث دو تا چشمات اعتماد کنی و حرفاشو از دل و جون قبول کنی

کسی که از بودن باهاش لذت میبری و از تک تک ثانیه هایی که در کنارش سپری میشن تو ذهنت

خاطره بنویسی

کسی که باهات صادقانه رفتار کنه، صادقانه حرف بزنه و صادقانه بهت فکر کنه

کسی که وقتی یه مشکلاتی سر راهت قرار میگیره تنهات نذاره و کنارت بشینه، دستتو بگیره و به تموم

آدما بگه : «هی ، این رفیق منه پس تنهاش نمیزارم.»

کسی که درکت کنه و وقتی مشکلی داری یا از چیزی ناراحتی و میخوای با یکی درد دل کنی به حرفات

گوش بده

کسی که بتونه از کارهایی که در حقش انجام میدی به خلوص نیتی که داری پی ببره و بدونه که دوست

داری اون تو هر کاری موفق باشه

کسی که رازدار خوبی باشه و "نسازد ز سخن های دلت قصه ی نو" و سنگ صبورت باشه

کسی که به کارهای خوب و مثبتی که انجام دادی افتخار بکنه و وقتی اشتباهی رو مرتکب شدی

یواشکی بهت تذکر بده تا تو اون کار اشتباه رو اصلاح کنی

کسی که که همیشه نگاهت رو باور بکنه و وقتی ازش دوری منتظرت بمونه

کسی که، شبیه خوت باشه...

پیدا کردنش خیلی سخته...

حتی نیست... یا اینکه هست، من نمیبینم...

این روزا یه دوست خوب پیدا کردم

یه کسی که اخلاقشو خیلی دوست دارم، هم مودبه، هم مهربون با کلی صفات خوب دیگه...

...

راستی امروز دلم سراغتو گرفت و من هیچی واسه گفتن نداشتم...

اما حالا دیگه اونم خوب می دونه با پریشونیهاش چجوری کنار بیاد...

راستی کاش یاد گرفته بودی که دلی که دوستت داره رو نباید اینجوری رها کنی

چون آشفته و سرگردون میمونه و تو کوچه پس کوچه های دلتنگی معلوم نیست چه بلایی

سرش میاد...

دلم با تو شاد بودن رو خوب یاد گرفت اما کاش یه ذره آداب گریه هم بهش یاد داده بودی...

شاید هم یاد دادی و من یاد نگرفتم...

هنوز هم عمق سینه ام، با آغوش و بی آغوش بوی عشق می ده... بوی تو...

هنوز هم حرفات تو گوشم تکرار می شه که می گفتی ما همیشه کنار هم می مونیم و اگه گاهی وقتا

شاکی می شدی که چرا ساکتم واسه این بود که هنوز مطمئن نبودم می مونی یا میری...!

عزیز دل...

با اینکه خیلی وقته ازت بی خبرم دلم می خواد هنوز هم میونمون همون عهد و پیمان سادگی

برقرار باشه...

دلم می خواد هنوز هم دوری دستامون بوی معرفت بده...

امروز دلم تو رو خواست...

جوابی نداشتم...

ساکت موندم...

رفتم تو فکر...

فکر آخرین باری که بهم گفتی: عزیز دلم مگه عمر آدما چقدره؟ من که بیشترشو اومدم، ذره رمقی بیشتر

واسه رفتن بقیه راه برام نمونده، اونم برای تو...

وقتی کنارم بودی حرفهاتو بی برو برگرد قبول می کردم...

اما حالا که از دور نیگاه می کنم...

حالا که یاد گرفتم سکوتم رو تو خودم بشکنم...

حالا که بلدم گریه رو جایگزین خیلی از حسرتهام کنم...

حالا که بهار هم رسیده و طبیعت بهم میفهمونه که همه چی قابل تغییره

دیگه حیرون نمی مونم که چرا همه چی می تونه یهویی تغییر کنه!

حتی آدما...! حتی تو...!

عزیزم...

آدما که عروسک نیستن، نمیشه بندازیشون یه گوشه و هر وقت حوصلت سر رفت بری سراغشون...

آدما دل دارن، احساس دارن، تا یه حدی طاقت دارن...

همیشه میگن: رفتن بهونه می خواد

اما نه...

همین که بهونه های موندن تموم بشه کافیه...

کافیه چمدونت و ببندی و ببینی چجوری واسه فراموش کردنت صف میکشن...

بازم اومدم یه کوچولو درد دل کنم، شد یه عالمه حرف...

معذرت می خوام اگه زیاده گویی کردم ...

آخه دست خودم نیست...

خاطرات اومدنشونو خبر نمیدن...

خاطرات رگ خواب آدما رو خوب بلدن...

می دونن کی، کجا و چجوری آدمو زمین بزنن...

خاطرات هیچ وقت تموم نمی شن اما یه روز تمومت می کننن...

یاد یه شعر زیبا افتادم که خیلی دوسش دارم:

دلم گرفته است...
و تو بسان گذشته نمی شوی مرهم!
چقدر تنهایم...
و من نبودن تو را، کنار این همیشه بی قرار، نمی کنم باور...
چقدر دلتنگم...
چه سخت می شود بدون تو نفس،
چه تلخ می شود بدون تو حیات!
و من بدون تو، چگونه باز بمانم؟! چگونه زنده بمانم؟!
...
همیشه دردم را، به تو که می گفتم
دلم سبک می شد؛
تو نیستی اکنون و من چه تنهایم! و من چه سنگینم...
...
خیال خامی بود گمان برگشتت
و قلب کوچک من
چه عاجزانه طلب می کند دوباره تو را...
...
چقدر بی تابم...
و تو دگر هرگز، به قلب بی تابم، نظر نخواهی کرد!
چقدر غمناک است...
چه قصه ی تلخیست نبودنت با من!
و قصه نه! غصه...!
و شاید این غصه همیشگی باشد!
...
بدون تو شبی سحر کردن
و صبح شب کردن
چقدر دشوار است...
چقدر دشوار است بدون تو ماندن!
و من نمی دانم
چگونه سر کنم این عمر...

بدون چشمانت؟!؟!؟

ممنون که تا آخر پای دلتنگیام نشستی

شب بخیر...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 2:34 توسط م.ت| |

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد.

كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست

و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.

تنها يك روز ديگر باقيست.

بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه مي توان كرد...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و

آنكه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد.

 و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد.

اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد.

قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي

دارد، بگذار اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد.

زندگي را به سر و صورتش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه

ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيذ بگذارد. مي تواند...

او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا

كرد.

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنهايي كه

دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق

شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه

هزار سال زيسته بود.

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 11:54 توسط م.ت| |

میترســـم از شــبی

تــو باشــی وُ
شـــعر نبـــاشد وُ حــس جنــون...

میترســـم از روزی

شـــعر باشــد وُ عشــق باشـــد

امـــا

تــو نبـــاشــی

مــن باشـــم و ُ یـــک دل خون ...

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 10:33 توسط م.ت| |

خوش به حالت ای شب

که چنین نرم و سبک

و چنان شاد و رها

می خزی در دل شهر

می پری از سر بام

می دوی تا ته عشق

می رسی کوچه ی خواب

می روی خانه ی یار

نرم می کوبی به در

یار من می گوید

پنجره ها همه باز

بوده ام منتظرت

خوش به حالت ای شب

این شعر رو دوست خوبم "گیسوم" واسم فرستاد

اینقدر قشنگ بود که گذاشتمش اینجا شما هم بخونید

ممنون

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 8:17 توسط م.ت| |

اي نگـــاهت نخــي از مخمل و از ابــــريشم

چند وقت است که هر شب به تــو مي انديشم

                                 به تو آري ، به تـو يعني به همان منظر دور

                                 به همان سبـــز صميمي ، به همبن باغ بلــور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

کــه سراغش ز غزلهـــاي خودم مي گيـــري

                                بـــه همان زل زدن از فاصله دور به هــــم

                                يعنــي آن شيوه فهمانـــدن منظـــور به هــــم

بـــه تبسم ، بـــه تکلم ، بـــه دلارايي تـــــــو

بـــه خموشي ، به تماشــا ، به شکيبايي تــــو

                                به نفس هاي تـــو در سايــه سنگين سکــوت

                                به سخنهاي تـــــو با لهجه شيــرين سکـــوت

شبحي چند شب است آفت جـــــانم شده است

اول اســـــــم کســــي ورد زبـــــانم شده است

                               در من انگــــار کسي در پي انکار مـن است

                               يک نفر مثل خودم ، تشنه ديـــدار من است

يک نفر ساده ، چنان سـاده که از سادگي اش

مي شـــود يک شبـــه دل بست بـه دلدادگي اش

                               آه اي خـــواب گران سنگ سبکبــار شــــــده

                               بر ســـــــر روح مـــن افتــاده و آوار شــــــده

در مــن انگار کسي در پي انکار مـــن است

يک نفر مثل خودم ، تشنه ديـــدار مـــن است

                                يک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش

                                مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

آي بي رنگ تر از آينــه يک لحظه بايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

                                اگر اين حادثه هر شبه تصوير تــو نيست

                                پس چرا رنگ تــو و آينه اينقــدر يکيست؟

حتــــم دارم که تــويي آن شبح آينـــه پوش

عــاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکـوش

                                آري آن سايه که شب آفت جـــانم شده بود

                                آن الفبـــــا که همــه ورد زبانــم شـــده بود

اينک از پشت دل آينـــه پيـــدا شــده است

و تماشاگه اين خيــل تماشــــــا شـــده است

                               آن الفبـــاي دبستــــاني احساس تـــــويــي

                               گل من، آن شبح شــــاد شبانگاه تـــــويی

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 11:31 توسط م.ت| |

دل من اگر که بشکست، به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی

همه موسم تفرج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی!

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 10:27 توسط م.ت| |

به به سلام...

خوبین خوشین سلامتین دماغتون چاقه؟!خوش میگذره؟!

ساله نوتون مبارک ، صد سال به این سالها!

ماچ موچ! ...

بدی های سال قبل رو کنار گذاشتین؟!

خونه تکونی کردین؟!

خونه ی دلتون هم تکوندین؟

عیدی چی ؟!

گرفتین یا دادین...

ایشاا... صد و بیست ساله بشین

حرف گاندی یادتون نره هاااا...!!!

همونکه گفت:

هر سال که میگذره نمیدونم یه سال به عمرم اضافه میشه

یا اینکه یه سال کم میشه

دوستتون دارم...

ماچ...

ماچ...

ماچ...

عیدیمو رد کن بیا

تازه...

امروز تولدمه...

نه.. مرسی...

دستتون درد نکنه کادو نمی خوام

همینکه بهم تبریک گفتین واسم بسته...

خجالتم ندین...

البته فردا تولدمه

اما چه فرقی می کنه...

وقتی هیشکه یادش نیست

دوستتون دارررم

مواظب خودتون باشید

ایشاا... عید حسابی بهتون خوش بگذره...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 16:40 توسط م.ت| |

نوروز می‌آيد

تا درد فقر و نداری بيش از هر زمان ديگر دل كوچك كودكان فقير را بفشارد

 نوروز می‌آيد

تا درد فقر و نداری بغض را در گلوی كودكان فقير گره بزند

 و قطره اشكی از گوشه چشمی بچكاند.

اما

بخند...

تو بخند...

دیدن خنده ی آنهایی که درد می کشند

از دیدن گریه هایشان دردناک تر است...

و حالا که تو درد میکشی

بگذار دست های سرما زده و چروک خورده ات

تمام روح مرا اتو بکشد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 16:1 توسط م.ت| |

بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 15:46 توسط م.ت| |

«  حول حالنا الی احسن الحال!

امسال موقع تحویل سال حول حالنا رو نمیخوام

"احسن حال من" هوای توئه...

خاطر زیبای تو...

خاطراتی که حتی لحظه ای از من دور نمیشن!»

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 15:1 توسط م.ت| |

بازم حال دلم ابری شده و جایی جز خونه ی دلتنگیام واسه سبک شدن ندارم

چند روزی میشه که مسئولیت جدید گرفتم و یه کم اوضاع روحیم بهتره

حالا دیگه احساس اینکه از داشته هام دور موندم رو ندارم

آخه توی این چند ماه اخیر همش فکر میکردم دارم از چیزایی که یک عمر واسه یاد گرفتنشون زحمت

کشیدم دور می مونم...

البته یه حُسن بزرگ هم داشت و اونم اینه کنار "ح جان" بودم.

البته الان زیاد ازش دور نیستم، اما نمیتونم هر وقت دلم هواش کرد ببینمش.

راستی مسئولیت جدید، اونم دم عید یه بدی بزرگ هم داره...

اینکه امسال هم نمیتونم عید کنار مادرم باشم، دوریم از شیراز داره کم کم دو ساله میشه و این

چیزیه که هر روز حال دلمو بدتر می کنه...

نمیدونم چجوری بهش بگم عید نمیتونم بیام...

می دونید چرا...؟

راستش همکارم سه چهارتا بچه ی کوچیک داره که از وقتی مدرسه ها باز شدن نرفتن شهرستان...

امروز می گفت: بچه هام خیلی بی تابن، واسه اومدن عید و رفتن به شهرستان لحظه شماری

می کنن..

اینو که گفت: غصه های دلم بیشتر شد و موندم میون دو راهی...

دوست دارم شما کمکم کنید!

بگید من چیکار کنم...؟

برم...؟ یا اینکه...!!؟

اگه من برم اون باید بمونه و اونوقت دل چندتا بچه ی کوچیک که کلی شوق و ذوق دارن می شکنه و

ممکنه عید بهشون خوش نگذره...

ممکنه خاطره بد عید و له شدن آرزوها و احساسشون واسه یه عمر تو دلشون بمونه...

نه...!!!

به هر قیمتی شده نمیذارم دل یه بچه اونم تو این شهر غریب بشکنه...

خدایا شکرت که اینقدر مهربونی...

با خودم می گم: اصلا یه کاری میکنم

به مادرجون زنگ می زنم و می گم اینجوریه...

بهش می گم و می زارم اون انتخاب کنه...

راستی چقدر این روزای آخر سال دیر می گذره...

یاد اون روزا بخیر که وقتی آخر سال می شد، بوی عید و نو شدن همه جا رو پر می کرد

همه ی دغدغه مون می شد مهمونی های عید و عیدی گرفتن از بزرگترا...

یاد بابا بزرگ و اون ۱۰۰ تومنی های تا نخوردش بخیر

یاد مادربزرگ و سفره ی هفت سینش

یاد آقاجون و خاطره های قشنگش

یاد مادر و دست پخت بی نظیرش

یاد همکلاسیا و لباسهای نویی که هنوز عید نیومده میپوشیدیم

یاد پیک نوروزی...

یاد ۱۳ بدر

یاد اون ۱۳ بدری که بارون گرفت و همه چی خیس آب شد...

یاد حیاط خونمون...

یاد شکوفه های درخت نارنج...

یاد سبزه های تو بشقاب که مادرجون واسه عید کاشته بود...

یاد اون روز که خانوم عظیمی اومد سر کلاس، بابای مدرسه پشت سرش یه بغل پیک نوروزی آورد

و بعد هم خانوم عظیمی بهمون گفت: بچه ها پیشاپیش عیدتون مبارک

امروز درس نمیدم، فقط در مورد پیک نوروزی توضیح میدم و بعدهم می تونید برید خونه...

یاد اون لحظه ای که کلاس غرق شادی شده بود و همه کیفمونو انداخته بودیم رو دوشمون و

منتظر بودیم زنگ بخوره...

یادتونه چقدر دوست داشتیم اولین کسی باشیم که از در مدرسه خارج میشیم...؟

اما حالا چی...؟!!!

یادش بخیر...

از اون روز سالهای سال میگذره…

این روزا احساس می کنم هیشکه اونجوری که دوست دارم نیست...

کاش می شد این آخر سالی شیراز بودم و سفیدپوش شدن درختهای نارنج رو می دیدم

سال نو داره از راه میرسه  و همه چی خودشو واسه نو شدن آماده می کنه

حس جدید, راه جدید , دید جدید و هزار چیز جدید دیگه.

هنوز هیچی نشده هوا بوی بهار میده.

بوی شکوفه...

شکوفه ای که می تونه تمام خاطراتمو واسم زنده کنه و منو ببره به سالهایی که حالا خیلی خیلی ازش

دور شدم...

دیشب ناخودآگاه بلند شدم تا کارهای مربوط به عید رو انجام بدم...

منظورم خونه تکونیه...

امام یهو دلم لرزید و انگار یکی بهم گفت:

تو مسافری عزیزم...

مسافر رفتنیه...

خونه تکونی مال وقتیه که بخوای یه جا بمونی...

تو که هر روز حس رفتن به دلت می افته که دیگه این کارا رو لازم نداری...

...

دیر وقته...

دلم گرفته...

پای کامپیوترم نشستم و فایل عکسهای قدیمی رو باز کردم...

وای که میمیرم واسه این لحظه...

لحظه ای که حالا قشنگترین خاطره ی زندگیمه و تصویرش روبرومه...

لحظه ای که واسه اولین بار بعد از چند ماه دوری برگشتم خونه و مادرجون رو با تمام وجود

بغل کردم و بوسیدم...

الهی قربون اون دستای مهربونت، مادر...

عکس بعدی، اتاقمه...

با دیدن تصویر درو دیوار اتاقم یاد چندسال پیش افتادم که داشتم وسایلامو جمع می کردم تا واسه

همیشه از خونه ی آقاجون برم...

خونه ای که امن ترین و بهترین جای دنیاست...

خونه ای که عزیزترین آدمهای دنیا توش زندگی می کنن...

خونه ای که منو به یاد لحظه لحظه ی بچگیم میندازه...

یادش بخیر...

روز آخر کلی چیزای خوب داشتم که بیشترشو به هرکه اونجا بود دادم...

چون می دونستم واسه همیشه دارم میرم....

مادرجون می گه:

وقتی رفتی نذاشتم کسی به اتاقت دست بزنه، گذاشتم واسه روزایی که میایی...

گاهی وقتا هم که بهش زنگ میزنم میگه:

امروز خیلی دل تنگت بودم، رفتم تو اتاقت و یه دل سیر گریه کردم...

خدایا...

تو خیلی مهربونی، ازت خواهش میکنم نذار دل مادرجون بگیره و گریه کنه...

الهی بمیرم...

چقدر چشم انتظاره عید بیاد...

چند روز پیش بهم گفت:

مادرجان، عید که میایی ادویه ی ماهی هم بخر تا واست شب عید سبزی پلو با ماهی درست کنم...

دیروز رفته بودم ادویه ی ماهی بخرم...

دوستم بهم یه آدرس داد و گفت: یکیو می شناسه که تو خونه ادویه ی عربی درست می کنه که خیلی

خوش عطر و طعمه...

وقتی رفتم یه پیرمرد مهربون رو دیدم که یه ترازوی قدیمی تو هشتی خونش گذاشته بود و

کلی ادویه و چیزای گیاهی دور و بر خودش جمع کرده بود و چیزی که بیشتر از همه توجهمو به خودش

جلب کرد اون ترازوی دو کپه ای بود که خیلی وقته تو هیچ مغازه ای پیدا نمیشه و باید تو خاطراتمون

دنبالش بگردیم...

ترازویی که منو یاد مش رضا میندازه، پیرمرد پیری که نزدیک خونمون یه بقالی کوچیک داشت و

همیشه ازش خرید می کردیم، مخصوصا اون شانسی های تخم مرغی که توشون انگشتر بود...

وای که چقدر دلم لک زده واسه بازار وکیل و عطاریهای قدیمیش...

واسه بوی زیره و عطر بی نظیر دارچین...

ازش یه مقدار ادویه خریدم و نمیدونید وقتی داشت سنگهای ترازوشو کم و زیاد می کرد چه آهنگی زیر

لب زمزمه میکرد، اونم با یه روحیه شاد:

"عشق باید باید پا در میونی کنه تا آدم احساس جوونی کنه"

نمیدونید شنیدن این آهنگ اونم از دهن کسی که مطمئن بودم تو زندگی سختیهای زیادی کشیده

چه روحیه ای بهم داد...

بعد هم کلی باهاش حرف زدم و اونم طفلک کم نذاشت و وقتی فهمید تنها و غریبم کلی باهام حرف

زد و بهم روحیه داد...

وقت برگشتن تمام حرفهای پیرمرد با همون لحن دوست داشتنی و صدای زخمیش تو گوشم تکرار

می شد...

به خودم می گم بذار منم اینجوری به زندگی نگاه کنم...

همیشه شاد باشم و فقط به چیزایی فکر کنم که شادی رو همراه خودش میاره...

اما مطمئنم نمیشه...

یه دلم محکم می گه می شه و یه دل دیگه هزار بار نمیشه رو گوشزد می کنه...

باید تمرین کنم...

می شه شاد بود، شاد بودن هم تمرین می خواد...

اما چیکار کنم با دلتنگی، با دوری...

با مادری که یک ساله چشم انتظارش گذاشتم و روزی صدبار خودمو نفرین می کنم، که چرا اینجوریه...

دلم واسه آقاجون هم خیلی تنگ شده...

واسه صدای مهربونش که همیشه بهم آرامش عجیبی میده...

دلتنگی از حدش گذشته...

تا خونه راه زیادی نیست...

دارم از همون جایی برمی گردم که یه طرفش دریاست و طرف دیگش جاده...

گوشیمو از جیبم بیرون میارم به ساعت نیگاه میکنم..

۲۲:۳۷ دقیقه...

با اینکه حدس میزنم شاید خواب باشن دلم طاقت نمیاره و شماره آقاجون رو می گیرم...

الو...

سلام آقاجون... خوبی؟

الو... الو...

آقاجون...

خوشحال می شم که آقاجون بیداره و دوباره شمارشو می گیرم

الو...

سلام آقاجون...

سلاااااام، چطوری مرد؟ چرا حرف نمی زنی....

آقاجون من صدای تو رو داشتم...

اینجا گاهی وقتا خطها اینجوریه...

بچه نمیخوای پا شی یه سر بیایی...

نکنه منتظری دعوت نامه بفرستیم واست؟ مثل اینکه خونه ی تو اینجاستا...

...

کلی با هم حرف زدیم و باز مثل همیشه وقتی صداشو می شنیدم انگار تمام غصه های دلم

مثل برگهای پاییزی میریخت پایین...

دلم می خواست با شنیدن صدای گرم و مهربون آقاجون گریه کنم و به اندازه تمام دلتنگیام  اشک بریزم

اما نمیشد، دلم نمیومد شبش رو خراب کنم و نصف شبی غصه دارش کنم

به هر سختی بود بغضی که گلومو چنگ انداخته بود رو فرو دادم و سعی کردم بشم همون بچه ی

آروم و حرف شنو و خیالش رو از بابت خودم راحت کنم...

بهش میگم: خوبی آقاجون؟ اوضاع رو به راهه ...

درد پات بهتر شد؟

اونم مثل همیشه یه "الهی شکر" از ته دل می گه و چقدر منو غرق احساسی می کنه که تو

اقیانوس صداش موج می زنه...

راستی آقاجون مادر خوابه یا بیدار، حالش بهتر شده...؟

تا اینو پرسیدم احساس کردم صدای آقاجون غمگین شد و میدونستم نمی خواد جوری حرف بزنه که منو

نگران کنه...

گفت: امشب یه کم سرش درد میکرد زودتر خوابید، اگه بیدار بود که نمیذاشت من باهات حرف

بزنم، هنوز همونطوریه زیاد تغییری نکرده ولی دکترش میگه همینکه حالش از این بدتر نشده

خودش خیلی خوبه، داروهاش که می خوره بد نیست،ببینم کارت که زیاد سخت

نیست بابا جان؟

نه آقاجون، تنها سختیش دوری شماهاست وگرنه یادمه همیشه می گفتین:

کار مال مرده، اعتبار مرد به کار و همتشه...

غرق صحبت با آقاجون بودم که صدای مادرجون رو از پشت گوشی شنیدم

از بابا می پرسید: کیه داری باهاش صحبت می کنی...

بعدش صدای بابا اومد که گفت: اگه گفتی کیه...؟

الهی قربونش برم، چرا چیزی به من نمیگی، الانم ازت نمی پرسیدم حتما نمی گفتی...

بعد آقاجون می گفت: بلند نشو الان گوشی رو  میارم واست

زود بردار بیار دلم براش یه ذره شده؟

آقاجون:بابا خیله خب چرا دعوا می کنی بزار باهاش خداحافظی کنم چشم میدم شما بفرما،

گل پسر با من کاری نداری؟ دیگه این مادرت محاله بزاره گوشی دست من باشه،قبل اینکه

کتکه رو بخورم باید خدافظی کنم، کاری نداری با من بابا جان؟ مواظب خودت باش،

دوستات سلام برسون، به خدا سپردمت

ممنون آقاجون، ببخشید این موقع شب زنگ زدم، تو هم مواظب خودت و مادرجون باش، چربی هم

نخور واست ضرر داره...

مادرجون سلام، ببخش اینوقت شب زنگ زدم، دلم واست یه ذره شده، بیدارت کردم..؟

سلام عزیز دلم، نه... بیدار بودم، خوبی مادر جان، نمی دونی چقدر برات تنگ شده، دلم

می خواد اینجا بودی تا بغلت می کردم و هیچوقت اجازه نمی دادم ازم جداشی؟

مادرجون مگه خودت نمیگی باید کار کنیم تا جلو مردم سرمون بالا باشه، خب منم حرفتو گوش کردم

دیگه...

ای شیطون الان داری خوب برای خودتون مثل آدم بزرگا زندگی می کنی، ها...

...

کلی با هم حرف زدیم و چقدر مثل همیشه حرفهای مادر جون به دلم نشست...

بعضی حرفاش غصه دارم کرد، با بعضیاش خندیدمو بعضیهاش هم بد جور دلمو لرزوند...

عزیز دلم چقدر خوشحالم که خوبی و شادی، اینجا این خونه بدون تو شده خونه ارواح، کی

بشه بیای و دوباره شادی به روح به این خونه برگرده

منم میگم: مادرجون حالا بالاخره مشخص کن اونجا خونه ارواحه یا ما روحیم که باید بیایم و اونجا رو پر از

روح کنیم...؟

اونم از ته دل میخنده و میگه: امان از دست تو...

حسابی با مادر جون حرف زدم...

در مورد داداشم، خورد و خوراک و لباس و خیلی چیزای دیگه...

وای که نمی دونید راه رفتن تو ساحل و تماشای سایه ی مهتاب تو آب و صدای مادرجون چه حسی بهم

میداد...

بعد از خداحافظی روی یه صخره نشستم و انگار صدای مادرجون مثل یه بارون تند همه ی غمم رو با

خودش شست و برد، همه رو... جز دوریش...

حالا چند ساعتی از نیمه شب گذشته و  کم کم داره چشمام سنگین میشه

ممنونم که تا آخر پای دل تنگیم نشستی...

ببخش اگه پرحرفی کردم...

دوستت دارم مهمون خونه ی دلتنگیام...

بازم بهم سر بزن...

شب بخیر

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 3:38 توسط م.ت| |

دلم گرفته...

امروز هم نم نم بارون بهونه اي شد واسه اینکه بغضم باز بشه و...

یه دل سیر گریه کنم...

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 16:57 توسط م.ت| |

دلم گرفته...

غریبتر از همیشه...

دلم گریه می خواد....

دلم تنگ شده واسه یه صدای کودکانه، واسه خونمون، واسه مادرم، واسه آقاجون، واسه داداشم...

واسه تو...

یادت میاد هروقت خیلی اذیت میشدم و از همه می بریدم...

یه جای دنج و ساکت پیدا میکردم، بهت زنگ میزدم و بعد از چند دقیقه میگفتم:

حالم خوب شد، اگه تو نبودی چیکار میکردم..!

تو هم میگفتی: منم....!!!

الان اونجوری ام...

از همه بریدم...

دلم تو رو می خواد...

کجایی پس...؟

مگه نگفتی خودت که نباشی دلت پیشم امانته...؟

اینجوری میخواستی امانت داری کنی بابایی..؟

امروز تو خواب یکی از روزای با هم بودنمونو دیدم...

یادت میاد روزی که چند کیلومتر بلوار چمران رو پیاده با هم قدم زدیم...

کلی دویدیم...

به اردکها غذا دادیم...

آش سبزی خریدیم...

یادش بخیر...

فکرش میکردی یه روزی اینجوری از هم بی خبر بمونیم...

حالا این عصر جمعه ای من اینور دنیا تو اونور دنیا

از هم بی خبر...

...

باید آروم شم، با چی...؟

نمیدونم...

یاد اون روزا بخیر که همه ی دلتنگیام با اولین لحظه ی شنیدن صدات فنا میشد...

حالا با این دلی که بهونه ی تو رو گرفته چیکار کنم؟

بهش چی بگم؟ بگم کجایی؟

بگم رفتی سفر؟

خب می پرسه: کی برمیگرده؟

چی جوابش بدم...!!!؟

بگم قهریم؟

خب میگه: کی آشتی می کنین؟

اگه پرسید چرا قهر کردین؟  چی جوابش بدم؟

یه صدایی از درون بهم میگه: غصه نخور، تو تنهایی هم با گریه میشه آروم گرفت...!

امروز بیشتر از همیشه دل تنگم...

دلتنگِ دلتنگ...

دلتنگ واسه کوچه پس کوچه های مهربونیت!

واسه روزای کودکیم که مثل یه چشم بهم زدن گذشت...

واسه تنها گل محبتی که میون بیابون دلم سبز شد... اما...

اما زیاد نموند...

یهو باد بی مهری وزیدن گرفت و اونو خشکوند...

دلم خیلی تنگ شده! 

واسه دلتنگی های شیرین و انتظارهای کشنده ی طولانی...!

انتظارایی که با صدای تو تموم می شد...

نمیدونی چقدر دلم گریه میخواد، یه گریه شبیه بارون...

یه بارون شبیه سیل...

یه بارون که سیل راه بندازه و تمام غصه ها و دلتنگیها رو با خودش ببره ...

ای داد بیداد...

ای داد بیداد...

بغض گلومو گرفته...

آسمون هم واسم غریب شده...

هوا داره تاریک میشه...

خورشید داره به سمت لونش میره تا راحت بخوابه...

ماه داره واسه ستاره ها قصه میگه...

منم که هنوز تک و تنها تو خونه ی دلتنگیام نشستم و به روزایی فکر میکنم که

همچین لحظه هایی با هم بودیم...

فکرش میکردی اینقدر زود همه ی اون رازا بشن "روزای یادش بخیر"

یادته آخرین روزی که میخواستم بیام چه بارونی میومد...

یادته به هم قول دادیم اولین بارون بعدی  اگه اونور دنیا هم بودیم به هم زنگ بزنیم...

اما حالا ...!

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

کی میدونست یه جای راه اینجوری میشه...

دوستم راست میگفت:

"رویای تو کودکی بود که در رو کوبید و فرار کرد..."

حالا دیگه هوا تاریک شده و سکوت شب هم دست به دست دلتنگیهایی داده که

از صبح رو دلم سنگینی میکرد...

حالا دیگه همه چی مهیاست واسه سبک شدن...

چشمام منتظر یک بهونه س، تا سیل راه بندازه...

یاد حرفهای قشنگ مریم حیدرزاده میفتم

یاد اون شعری که گفت:

"این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

درد تموم آدما پای کسی نشستنه

جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه

فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه"...

آره، اون راست میگه...

این روزا خیلی چیزا عوض شده

رابطه ها تغییر کرده و مهر و محبت جاشو به حسابگری داده

چقدر تلخه رابطه ای که توش حسابگری باشه...

یاد یه قصه افتادم که بارها از زبون آقاجون شنیدم...

آقاجون میگفت:

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین رو دعوت کرده بودن.

وقتی می خواست وارد بشه،دید روبروش دو درب وجود داره با نوشته هایی بدین مضنون:

"از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان...!"

ملا از درب دعوت شدگان وارد شد...

دید اونجا هم دو درب دیگه هست که دوتا نوشته ی دیگه بالاش قرار داره با این مضنون:

از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی

که هدیه نیاورده اند.

ملا طبعا از درب دوم وارد شد اما یهو خودشو رو تو همون کوچه ای دید که ازش وارد شده بود.

حالا این داستان شده حکایت زندگی ما آدما...

کسایی رو به زندگی مون دعوت می کنیم ، رابطه هایی رو آغاز می کنیم

اما وقتی متوجه می شیم از اونا چیزی عایدمون نمی شه

رابطه رو قطع می کنیمو کسی که یه دنیا احساس بهمون پیوند زده رو بی تفاوت به حال

خودش رها می کنیم.

خدایا چرا دنیا اینجوریه...!

چرا هر روز آدما بیشتر از هم دور میشن؟

خدایا...!

چرا دوست داشتنهای این روزا قید و شرط و تبصره دارده...؟

چرا اگه محبت می کنیم توقع جبران داریم...؟

خدایا...  تو کاری بکن... تو که میبینی داره چه اتفاقی بین آدمها میفته...

خدایا خسته شدم...

از هر چیزی که بوی تکرار میده خسته شدم

میخوام بیام پیشت...

همین الان...

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 19:17 توسط م.ت| |

نمی دانم چرا پایان نمی یابد، غم هر روزه ی عمرم

نمی دانم چرا باید چنین آشفته و سرگشته و حیران

همیشه چشم در راه غمی باشم که می آید

و تنهایی و تنهایی و تنهایی

نمی دانم چرا با اینکه می دانم تو تنهایی

دلم می گیرد از آوای تنهایی

خدایا کاش در من هم

کمی از لذت تنهایی ات منظور میکردی

و یا از من کمی تنهایی ام را دور می کردی

نمی دانم

ولی شاید هدف این است

هدف بازیچه ی این بازی ی بی روح و غمگین است

تو بازی می کنی با من

و من هر لحظه می بازم در این بازی

در این بازی که آن را از هجوم لحظه های تلخ می سازی

خدایا عمر من بگذشت و من بگذشتم از عمرم

و اکنون من تو را تنها

و این تنهایی تنها نشان از بودنت را دوست دارم.

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 18:21 توسط م.ت| |

شعر زیبای حميد مصدق

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 

و تو رفتي و هنوز...

سالهاست كه در گوش من آرام آرام 

خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم 

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت



جواب زيباي فروغ فرخ زاد

من به تو خنديدم 

چون كه مي دانستم 

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي 

پدرم از پي تو تند دويد 

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه 

پدر پير من است 

من به تو خنديدم 

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و 

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك 

دل من گفت: برو 

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... 

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام 

حيرت و بغض تو تكرار كنان 

مي دهد آزارم 

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

جواب زیبای شاعر جوان "جواد نوروزی" به این دو شاعر:

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

این آخری هم شعر سیب ما

تو به من خندیدی

خنده ای از سر شوق٬ خنده ای از ته دل

و ندانستم من٬ که چه سان بی پروا٬

دل به دریا زده از باغچه همسایه٬ سیب را دزدیدم.

معجز عشق تو بود٬ شایدم سحر دو چشمانت بود.

غرق در رویاها٬ محو چشمان تو بودم ٬ ناگه٬

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

شیشه عمر من افتاد به خاک

و بدنبال نگاهت٬ باغبان را دیدم.

غضب آلوده نگاهش کردم.

باغبان بغضی کرد٬

با نگاهی غمگین و پشیمان شده از رفتن تو٬

سیب دندان زده را داد به من.

باغبان گفت به من : درد تو درد من است٬

سیب دندان زده اش را بردار٬

او نخواهد آمد.

رفتنی رفت که رفت٬ و تو هم برگی از این تکراری.

خشمگین پرسیدم : که چرا اینجایی؟ زکجا آمده ای؟ و چرا آمده ای؟

رنگش از چهره پرید٬ آهی از سینه کشید٬ بغض را پایین داد٬ قطره اشکی خشکید

و به سختی نفسی تازه کشید

بعد آن با من گفت : من همانم که از این باغچه همسایه٬ سیب را دزدیدم.

سر به زیر افکندم و خجالت زده از پاسخ او٬

در جوابش گفتم :

خانه کوچک ما نیز چنان خانه تو سیب نداشت.

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 17:3 توسط م.ت| |

"چه ستمگر است آنکه از جیبش به تو می بخشد تا از قلب تو چیزی بگیرد"

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 16:3 توسط م.ت| |